X
تبلیغات
رایتل

ابزار وبمستر

نوشته شماره ۲(خاطرات من)

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:08 ق.ظ

ای نام تو بهترین سر آغاز         بی نام تو نامه کی کنم باز 


داشتم کتاب فارسی یکی از بستگانم رو که تازه اول راه تحصیل و فرا گیری علم و دانش بود (مقطع ابتدایی)رو ورق می زدم یاد دوران ابتدایی خودم افتادم، با چه ذوق و چه شوقی وقتی که اول سال کتاب می گرفتم و بعد از جلد کردن کتاب اونو ورق می زدم و شعر هایی که قرار بود تو اون سال تحصیلی معلم برامون بخونه ، خودم پیشاپیش می خوندم .
عجب داستان های زیبا و آموزنده ای داشت :طوقی، گاو عمو حسن ، کبری خانم و تصمیم بزرگش ، زگهواره تا گور دانش بجوی ،کوچ پرستو ها، شعر صد دانه یاقوت که هنوز بعد گذشت سالها وقتی چشمم به انار می افته   بیت :  

صد دانه یاقوت دسته به دسته   با نظم و ترتیب یک جا نشسته
خود به خود میاد رو زبونم البته فقط همین یه بیت یادم مونده!!!!!
آخ که چقدر قبل خوندن این شعر (میازار موری که دانه کش است ) من مورچه ها رو اذیت می کردم ، بگو بچه تو  اون همه سرگرمی با مورچه چیکار داشتی شما؟
گفتم با ورق زدن کتاب خاطراتم رو مرور کنم ولی جزء چند داستان و شعر از کتاب های اون زمون چیزی نمونده که یکیش داستان دهقان فداکار بوده که خدارو شکر هنوز تو کتاب ها هست.از یکی از بستگان که در نزدیکی من نشسته بود علت رو پرسیدم گفتم قضیه چیه اون داستان ها و متن ها کجا رفتن؟
با خنده در جوابم گفت: کجایی پسر !!!!
عمو حسن رو یادته ، مردم آبادیشون رفتن شهر دیگه کسی تو آبادی نبود که شیر گاوش
رو بخره و عمو حسن هم دست خونوادش رو گرفت و رفت شهر بعد چند سال که بچه هاش بزرگ شدن و عمو حسن پیر، اونو بردن به خونه ی سالمندان و سالی یه بار هم سراغش نمی رفتند عمو حسن هم دق کرد و عمر شو داد به شما.
اون کفتره بود طوقی رو میگم ،که با کمک دوستاش دام صیاد رو بلند کردند و از دستش فرار کردند بعد مدتی که تفنگ اومد سر کار خبر رسید گوشتش رو به سیخ کشیدن.
کبری خانم هم که خیلی قبل تر از اینکه ما مقطع ابتدایی رو تموم کنیم تصمیمش
رو گرفته بود یادت هست، لیسانس شو گرفت کار دولتی گیرش نیومد، بعدش هم تو یه خیاطی مشغول کار شد ، دیگه خبری ازش ندارم.
انار هم دیگه گرون شده واسه چی شعرش تو کتاب ها باشه بچه ها بخونن بیان خونه هی واسه پدرشون بهونه ی انار بگیرن همون بهتر که شعرشو برداشتند....
این بیچاره داشت ادامه می داد که یکهو موبایلش زنگ خورد و صحبتش نصفه کاره شد.
 این موبایل هم نمیفهمه نباید وسط حرف زدن زنگ بخوره..مشکلی شده واسه خودش.
 اون رفت و منو با خاطراتم تنها گذاشت...  

در آخر به دور از این شوخی های جدی جای اون داستان ها تو کتاب درسی بچه ها خیلی خالیه......

 

 چند روز پیش تو اینترنت یه خبری رو می خوندم  در مورد فداکاری  یه شخصی بود ، کلمه
فداکاری رو که دیدم یاد داستان پتروس افتادم که خیلی اعصابم ریخت بهم آخه تو کشوری که کم نیست توش از فداکار و قهرمان چرا باید داستانی باشه از کسی که به تازگی فهمیدم اصلا واقعیت نداره !!!!! 

خبر رو ادامه دادم متوجه شدم زندگی نامه و فداکاری شهید عزیز دریا قلی سورانی که با کار خودش جلوی  تجاوز به شهر آبادن توسط نیرو ها ی عراقی رو گرفت و قراره در کتاب ششم ابتدایی از امسال چاپ بشه . 

کم نیستن از این قهرمانان و فداکاران در ایران ولی امیدوارم از این دست کار ها بیشترانجام بشه.  

جا داره از همه ی کسانی که برا چاپ این فداکاری تلاش کردند تشکر کنم. 

با این دست کارها نمیشه از زیر دین شهدا اومد بیرون اما این حداقل کاریه که میشه برای یادآوری فداکاری شهدا انجام داد. 

انشاءالله که بتونیم از زیر دین خون پاک شهدا که برا دفاع از این خاک پاک ریخته شده سرافراز بیرون بیاییم. 

                                                                                                       پایان