X
تبلیغات
رایتل

ابزار وبمستر

سه‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 01:47 ب.ظ

سلام دوستان 

خیلی وقته قلم ما خشک شده نمی دونم شاید به خاطر تغییر آب و هوا باشه  

در هر صورت گفتم یه چیزی نوشته باشم. 

 

 

 

 

التماس دعا.

نوشته شماره 6(خزان)

سه‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:34 ب.ظ

تو فصل پاییز زیبایی که رنگ برگ درختا  داره  خیلی به آدم احساس خوبی میده، این افتادنشون رو زمین برعکس آدمو اذیت میکنه.

قبل رسیدن بهار گره کوچیکی روی شاخ و برگ درختا خود نمایی میکنه ، بهار که میرسه و هوا یه خورده گرمتر میشه گره ها باز میشن و برگ سبز کوچک خودش رو روی شاخه ای از درخت میبینه. آروم آروم اندازه ی برگ ها بزرگتر که میشه بار یک مسئولیت میفته گردنش ، برگ کوچک حالا دیگه مسئولیت فتوسنتز رو به گردن داره یه جوری این فتوسنتز هم به خودش هم به بقیه مجموعه کمک میکنه. برگ تمام سعی خودشو میکنه تا به خوبی فتوسنتز کنه.

نمی دونم تا حالا دقت کردید یا نه ، برگ اگه شرایط محیطی مساعد باشه 6 یا 7 ماه از سال روی درخت میمونه البت بعضی ها که مقاوم ترند بیشتر عمر میکنن. برگ با اینکه میدونه 6یا 7 ماه دیگه از درخت جدا میشه میفته رو زمین و آخرش خاک میشه ولی با این حال تمام تلاش خودشو انجام میده تا وظیفشو درست انجام بده .

یه خورده که فکر میکنم با یه اختلافاتی آدما و برگها شبیه هم هستند. هر دو یه روزی متولد میشن و یه روزخاک.

آدما هم هر چی بزرگتر که میشن مسئولیت های مختلفی به گردنشون میفته.

هردو مسئولیت دارن ولی مسئولیت آدما یه خورده سنگین تره.

با داده های آماری میانگین سنی آدما دور و بر 70 تا 80 سال میچرخه ولی مثل برگها ماهم از فردا خبری نداریم...

یه خورده فکرم درگیر این برگ میشه. اینهمه وظیفه به گردن منه، نمی دونم اون روزی که از درخت میفتم تونستم وظایفمو خوب انجام بدم یا نه.

خدایا خودت کمک کن تا از پس وظایفم بر بیام.

خدایا کمک کن شرمندت نشم.

التماس دعا.

 

نوشته ی شماره ی 5 (مدرسه ی ما...)

دوشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 10:17 ب.ظ

نزدیک شدن به ماه مهر آدم رو یاد بچگی هاش میندازه، با چه شوق و ذوقی روزشماری میکردیم که اول مهر برسه و ما بریم مدرسه. مدرسه رفتن واسه ما که تو روستا بزرگ شدیم حس و حالش با بچه های شهری  فرق داشت.

 تو شهر بچه ها کل تابستون شاید هیچ کدوم از رفقای مدرسه شون رو نمی دیدن و شوق دیدار دوستان تو دلشون موج میزد ولی ما که کل تابستون رو با دوستامون بودیم حتی بیشتر از زمان مدرسه اونا رو میدیدیم و تو خاک وخل روستا بازی میکردیم عملا سهمی در این شوق نداشت.

مدرسه تو روستای ما روبه روی روستا بود، اینطور بگم که از تو روستا باید یه رودخونه رو رد میکردیم و دقیقا روبه روی روستا به مدرسه میرسیدیم( شکل عدد هفت). فک نکنین رودخونه ی خوروشان بود نه تو زمستون آبش بیشتر میشد ولی خوشبختانه زمان ما به واسطه ی جاده سازی روی رودخونه پل داشت، بگذریم...

توی شهر از اواسط شهریور یا شاید زودتر اکثر دانش آموزان برای تهیه ی کیف و کفش و دفتر و کتاب اقدام میکنن ما توی روستا باید منتظر میشدیم تا مغازه ی لوازم التحریری که کتاب های مدارس راهنمایی یا دبیرستان رو میاورد برای خرید به شهر بره و ملزومات نو بیاره البت یه سری از بچه ها به واسطه ی فامیل یا سفر به شهر نزدیک نیازشون رو تامین میکردن. دفتر تعاونی جلد صورتی مداد استدلر یا سوسمار نشان مداد تراش شمشیر نشان کیف هم میاورد ولی خیلی کم (خوشبختانه ساده بود دیگه عکس جومونگ و عروسک باربی نداشت...

تو روستا زیاد مهم نبود کفش و لباست نو باشه البت که تمیز بودن و آراسته بودن دانش آموزان خیلی مهم بود (شلخته ها تنبیه بدنی شدید میشدن..

 مهم نبود کیفت واسه پارسال بود یا کهنه بود برعکس یک امتیاز برات محسوب میشد و پیش دوستات کلاس میزاشتی که چقدر خوب کیفت رو خوب نگه داشتی( نیمه پر لیوان رو دیدن رو از بچگی یاد گرفتیم...)

بعضی از دوستامون هم بعد از یک هفته یه کش مینداختن دور کتاب و دفترشون می اومدن مدرسه (تو بچه های بزرگتر یا سال بالایی یکی از موارد فخر فروشی بود البت پسرا از این کارا میکردن (تو مدرسه ی ما دختر و پسر باهم درس میخوندن))

تو روستا به واسطه برف و بارون روز هایی که باید چکمه می پوشیدیم بیشتر از روزایی بود که کفش می پوشیدیم (بارون که میگم بارون قدیم رو میگما...) یکی از مواردی که جای بحث بین بچه ها داشت مارک روی چکمه ها بود شتر نشان اسب نشان نوشته ی خارجی... بعضی وقتا این چکمه ها سوراخ میشد بچه روستا هم آخر نبوغ ، یه تیکه از چکمه های کهنه و بلاستفاده رو با آتیش داغ می کردیم و روی جایی که سوراخ بود چسب میزدیم بعد فرداش واسه بچه ها کلاس میزاشتیم که خودمون چسب زدیم. خود  من بیشتر از اینکه دوست داشته باشم چکمه ی نو بخرم دوست داشتم چکمه ام از این چسب ها داشته باشه(بچه روستا از بچگی به فکر خونواده و مخصوصا جیب پدرش هست...)

داشتم میگفتم شوقی داشتیم واسه باز شدن مدرسه، یکی از دلایلش دیدن معلم جدید بود ، تو روستا تقریبا هر سال معلم جدید می اومد این شوق شاید بعد از هفته ی اول به عزا تبدیل میشد(اگه معلمتون از اون خوش اخلاقا!!!! بود)

تو زنگ تفریح برا تغذیه بعضی وقتا یه سری بیسکویت خوب (قابل خوردن) میدادن و خیلی وقتا یه چیزایی میدادن که ما به تقلید از بچه های بزرگتر برای مسابقه ی پرتاب دیسک ازشون استفاده میکردیم.

خیلی ها برای زنگ تفریح از خونه نون میاوردن شاید بعضی وقتا یه پنیری هم بود همراش، ولی معرفت داشتیم و اون نون خالی رو هم باهم میخوردیم(ساندویچ سوسیس و همبرگر و چه میدونم کالباس حتی در رویا های ما هم نبود) لذتی داشت(حسرت اون لذت رو الان میخورم)

مداد که کوچیک میشد رو نمینداختیم صبر میکردیم تا خودکارمون تموم شه بعد پلاستیک خودکار رو گرم میکردیم ومیشد مدادگیر ما چقدر کلاس داشت...

وای که چقدر دلم واسه اون دوران تنگ شده...

اینایی رو که نوشتم اگه با دقت خونده باشین یه چیزایی شاید بزرگ نمایی میکنه:

 فکر اقتصادی، قناعت، معرفت، ساده زیستی و سخت نگرفتن زندگی

اینا رو طی دوران تحصیل در دوران ابتدایی بچه ها یاد میگرفتن (ناخواسته)یه جورایی از موارد و ویژگی های سبک زندگی درست رو تو دوران مدرسه حتی مدرسه ی ابتدایی یاد میگرفتن. واسه اینه که با دوستامون که میشینیم بهشون میگم شما همیشه جلو تر از سنتون زندگی کردین.

نمی خوام بگم اونایی که تو شهر تحصیل میکنن به این موارد برخورد نمیکنن ولی خیلی کمتره.

حالا که خودم شهر نشین شدم(متاسفانه) و دارم مدارس رو با دقت بیشتری میبینم خیلی اذیت میشم حتی نگاه کردن تلویزیون در آستانه مهر ماه منو اذیت میکنه مصرف گرایی رو به شدت بزرگ کردن خواه و ناخواه بچه باید بره کیف بخره حتما باید بره لباس نو تهیه کنه بچه های امروز هم اصلا اهمیت به درآمد والدین نمیدن (شاید خیلی کم چنین بچه هایی باشن) چشم و هم چشمی از همین الان تو بچه ها هست...

 نمیشه سبک زندگی رو اینطوری تغییر داد ، سبک زندگی که یکی از دغدغه های امروز جامعه ی ماست ..

ببخشین خیلی وقت بود که چیزی ننوشتم یه کم طولانی شد.

نظرات و خاطرات شما برام مهم هستند پس یادتون نره.

التماس دعا.

نوشته ی شماره ۴ (اردیبهشت)

دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 12:24 ب.ظ

(و إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ)


شکوفه های سیب کم کم باز می شوند زمین رنگ و بویی دیگر دارد روزهای بهار که بلند ترمی شوند.

 طعم گرم خورشید را بیشتر حس می کنند ، باران های بهاری زمین را پاک می کند قطرات باران در  

 آسمان شکسته شده و رنگین کمان آسمان را دلربا می کند ولی کسی به رنگین کمان توجه ندارد  

 حق هم دارند سبزی برگ درختان٬ قرمزی گل سرخ٬ زردی نور خورشید روی زمین و در دید همه قد 

 علم کرده اند و حواسمان بیشتر به زمین است تا به آسمان. بیشتر دقت می کنم مشامم بوی بسیار  خاصی را احساس می کند در این فکرم که چه چیز حس بویایی مرا به بازی گرفته؟ بوی گیاهان  بهاری مانع تشخیص دقیق می شود ولی حدس هایی زدم باید بوی بهار نارنج باشد بله. فصل بهار  نارنج است. درختان پر برگ شده اند و لباس زیبا به تن کرده اند زمین سبزه پوشیده شکوفه های  نارنج و گل ها سینه های خود را می گشایند همانند کسی که گمشده ی خود را می یابد به  استقبال می روند باران زمین را پاک می کند نسیم محیط اطراف را به رایگان با بوی بهار نارنج و گل  ها خوشبو می کند زمین به استقبال می رود گل ها به استقبال می روند همه برای استقبال آماده  شده اند...  

ولی من نمی دانم....  

اتفاق مهمی قرار است رخ دهد شنیده ام بهشت قرار است بر روی زمین اردو بزند.  

ماه اردی بهشت در راه است. گوشه ای خیلی خیلی کوچک از بهشت جاویدان که ایزد باری تعالی وعده اش را به صالحان خود داده است اکنون این نشانه کوچک عظمت بهشت را به رخ ما می کشد ....  

به راستی ما چقدر به استقبال بهشت رفته ایم ....

یادمان باشد همانطور که روی زمین راه می رویم حواسمان به آسمان نیز باشد نکند زیبایی زمین ما را از آسمان دور کند.   

خدایا کمکم کن تا ازکنارنشانه هایت بدون تفکر رد نشود. (آمین) 

 

 

‹در زمین نشانه هایی است برای گروهی که تفکر می کنند›

نوشته شماره ۳ ( آرزو )

چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:41 ق.ظ

چند وقت پیش یه جایی رفته بودم ، از خوش اقبالی من اونجا یه کتابخونه ی کوچیک داشت. روی میز جلوی کتابخونه چشمم به کتابی که روش افتاده بود خورد ، رو جلد کتاب نوشته شده بود ارمیا.....

اسمی آشنا بود ، کتابی بود که چند ماه پیش یکی از دوستان (آقا سعید) برام از اون گفته بود. خیلی وقت بود رمان نخوانده بودم راستیاتش اصلا حال و حوصله ی رمان خوندن نداشتم ، اما این دوست ما اینقدر ازش تعریف کرده بود که حس کنجکاوی مجبورم کرد حداقل یه نگاهی بهش بندازم...

نویسنده: رضا امیر خانی     سال چاپ....

صفحه اول رو که خوندم با پیش زمینه ای که آقا سعید گفته بود برام روشن شد ، در مورد یک رزمنده به نام ارمیا ست.

شروع رمان از سنگر ارمیا و مصطفی (دوست و همسنگر ارمیا) بود......

ارمیا در ماه های آخر جنگ به جبهه رفته بود ولی در مدت  کوتاه هم تغیرات زیادی کرده بود و هم دلبستگی های جدید...

در اینجا باید ذکر شود من که اصلا حوصله رمان خوندن نداشتم ، این کتاب در مدت کوتاهی صفحاتش رو از دیده و محتوای صفحات را ، از ذهن ما گذراند....

از ادامه داستان کتاب صرف نظر می کنم  خودتون اگه دوست داشتین بخونین....

اصل نوشت(به تقلید یکی از دوستان)  :

در صفحه ای از کتاب (الان که دارم می نویسم کتاب رو برگردوندم و جملات کتاب رو ندارم) ارمیا با خود سخنی داشت: حالا که جنگ تموم شده دیگر نمی توان از خداوند طلب شهادت کرد دیگر نمی توان گفت اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک خب ارمیا با خودش اینا رو گفته بود به من هیچ ربطی نداره...

همین دعا و طلب شهادت منو به فکر برد...

بعد جنگ تحمیلی مدتی گذشت تا دشمن جنگ دیگه ای (جنگ نرم) شروع کنه و شاید هم از خیلی قبل تر شروع کرده بود و ما به دلیل مشغله زیاد متوجه نشدیم....

به هر حال حضرت آقا بارها گوشزد کردند که در وضعیت جنگ هستیم و حتی جنگی سخت تراز جنگ تحمیلی ۸ ساله(در تهاجم معنوی ، تهاجم فرهنگی ، تهاجم نرم، شما دشمن را در مقابل چشمتان نمی بینید هوشیاری لازم است)  

 

 همچنین حضرت آقا بارها فرمودند: (در این جنگ نرم ، شما جوان های دانشجو ، افسران جوان این جبهه اید)

یه ضرب المثلی هست که میگه آرزو بر جوانان عیب نیست.

اگه وضعیت جنگی و ما افسران جنگ پس می تونیم بگیم اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک

خدایا خیلی رو دارم نه ....

نه خدا جون شهادت خیلی واسه ما زیاده خدایا توفیق بده تا سرباز خوبی باشیم...

حالا خودمونیم اصلا سرباز هستیم.....

پس خدا جون توفیق بده سرباز باشیم....

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شماره ۲(خاطرات من)

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:08 ق.ظ

ای نام تو بهترین سر آغاز         بی نام تو نامه کی کنم باز 


داشتم کتاب فارسی یکی از بستگانم رو که تازه اول راه تحصیل و فرا گیری علم و دانش بود (مقطع ابتدایی)رو ورق می زدم یاد دوران ابتدایی خودم افتادم، با چه ذوق و چه شوقی وقتی که اول سال کتاب می گرفتم و بعد از جلد کردن کتاب اونو ورق می زدم و شعر هایی که قرار بود تو اون سال تحصیلی معلم برامون بخونه ، خودم پیشاپیش می خوندم .
عجب داستان های زیبا و آموزنده ای داشت :طوقی، گاو عمو حسن ، کبری خانم و تصمیم بزرگش ، زگهواره تا گور دانش بجوی ،کوچ پرستو ها، شعر صد دانه یاقوت که هنوز بعد گذشت سالها وقتی چشمم به انار می افته   بیت :  

صد دانه یاقوت دسته به دسته   با نظم و ترتیب یک جا نشسته
خود به خود میاد رو زبونم البته فقط همین یه بیت یادم مونده!!!!!
آخ که چقدر قبل خوندن این شعر (میازار موری که دانه کش است ) من مورچه ها رو اذیت می کردم ، بگو بچه تو  اون همه سرگرمی با مورچه چیکار داشتی شما؟
گفتم با ورق زدن کتاب خاطراتم رو مرور کنم ولی جزء چند داستان و شعر از کتاب های اون زمون چیزی نمونده که یکیش داستان دهقان فداکار بوده که خدارو شکر هنوز تو کتاب ها هست.از یکی از بستگان که در نزدیکی من نشسته بود علت رو پرسیدم گفتم قضیه چیه اون داستان ها و متن ها کجا رفتن؟
با خنده در جوابم گفت: کجایی پسر !!!!
عمو حسن رو یادته ، مردم آبادیشون رفتن شهر دیگه کسی تو آبادی نبود که شیر گاوش
رو بخره و عمو حسن هم دست خونوادش رو گرفت و رفت شهر بعد چند سال که بچه هاش بزرگ شدن و عمو حسن پیر، اونو بردن به خونه ی سالمندان و سالی یه بار هم سراغش نمی رفتند عمو حسن هم دق کرد و عمر شو داد به شما.
اون کفتره بود طوقی رو میگم ،که با کمک دوستاش دام صیاد رو بلند کردند و از دستش فرار کردند بعد مدتی که تفنگ اومد سر کار خبر رسید گوشتش رو به سیخ کشیدن.
کبری خانم هم که خیلی قبل تر از اینکه ما مقطع ابتدایی رو تموم کنیم تصمیمش
رو گرفته بود یادت هست، لیسانس شو گرفت کار دولتی گیرش نیومد، بعدش هم تو یه خیاطی مشغول کار شد ، دیگه خبری ازش ندارم.
انار هم دیگه گرون شده واسه چی شعرش تو کتاب ها باشه بچه ها بخونن بیان خونه هی واسه پدرشون بهونه ی انار بگیرن همون بهتر که شعرشو برداشتند....
این بیچاره داشت ادامه می داد که یکهو موبایلش زنگ خورد و صحبتش نصفه کاره شد.
 این موبایل هم نمیفهمه نباید وسط حرف زدن زنگ بخوره..مشکلی شده واسه خودش.
 اون رفت و منو با خاطراتم تنها گذاشت...  

در آخر به دور از این شوخی های جدی جای اون داستان ها تو کتاب درسی بچه ها خیلی خالیه......

 

 چند روز پیش تو اینترنت یه خبری رو می خوندم  در مورد فداکاری  یه شخصی بود ، کلمه
فداکاری رو که دیدم یاد داستان پتروس افتادم که خیلی اعصابم ریخت بهم آخه تو کشوری که کم نیست توش از فداکار و قهرمان چرا باید داستانی باشه از کسی که به تازگی فهمیدم اصلا واقعیت نداره !!!!! 

خبر رو ادامه دادم متوجه شدم زندگی نامه و فداکاری شهید عزیز دریا قلی سورانی که با کار خودش جلوی  تجاوز به شهر آبادن توسط نیرو ها ی عراقی رو گرفت و قراره در کتاب ششم ابتدایی از امسال چاپ بشه . 

کم نیستن از این قهرمانان و فداکاران در ایران ولی امیدوارم از این دست کار ها بیشترانجام بشه.  

جا داره از همه ی کسانی که برا چاپ این فداکاری تلاش کردند تشکر کنم. 

با این دست کارها نمیشه از زیر دین شهدا اومد بیرون اما این حداقل کاریه که میشه برای یادآوری فداکاری شهدا انجام داد. 

انشاءالله که بتونیم از زیر دین خون پاک شهدا که برا دفاع از این خاک پاک ریخته شده سرافراز بیرون بیاییم. 

                                                                                                       پایان

 

 

بیانات رهبر(خاک ریز ها را محکم کنید)

چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:49 ب.ظ



مراقب باشید. مواظب باشید و خاک‌ریزهایتان را محکم کنید تا دشمن نتواند در سنگرهاى شما نفوذ کند. با این روحیه‌ى ایمانى و استوار است که مى‌توانید شاخ استعمار را بشکنید و اسلحه را از دستش بگیرید تا ملتتان بتواند نفسى بکشد، تا بتوانید کشور را بسازید، تا بتوانید سطح زندگى را بالا ببرید، تا بتوانید مشکلات و گره‌هایى را که میراث سال‌های دوران استعمار و سلطه‌ی اجانب است، از بین ببرید.


بیانات رهبر در اجتماع مردم مشهد و زائران امام ‌رضا(ع) در روز عید فطرسال 1371

نشانه

سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:15 ب.ظ

آیا انسان نمی داند خدا او را می بیند...

پندی از شهدا

یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:06 ب.ظ

بچه ها اگر شهر سقوط کرد آن را دوباره فتح می کنیم مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند. 

                         

 شهید جهان آرا

نوشته شماره ۱ (سنگ هم روزی صحبت می کرد)

یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 09:18 ق.ظ

سنگ به چه فکر می کند که در این سکوت دور و دراز خود فرو رفته است ؟ نزد افکار خود می اندیشیدم که شاید روزی در آن گذشته های دور سنگ نیز قادر به  حرکت  کردن بود یا می توانست صحبت کند، وقتی که خداوند آسمان و زمین را بنا نهاد، سنگ در عظمت قدرت خداوند به سکوت فرو رفته است .  شاید هم نه. شاید بعد از خلقتش از دیدن نظم موجود روی زمین که نشان از خالق مدیر و مدبر است  در شگفت است ؟ نمی دانم . شاید بعد از خلقت انسان از دیدن خلیفه خدا لب به سکوت گشوده است و شاید که انسان با عظمت، با کار های خویش زبان سنگ را فلج کرده است. ای بابا اینا که همش شد احتمال. خیلی دنبال سنگی گشتم که بتونه صحبت کنه ولی نشد از شدت خستگی  زیر سایه ای نشستم ، به فکر رفته بودم  که ناگهان زیر پام سنگی تکان خورد و شروع به سخن کرد و از اینکه نمی توانند صحبت کنند نزد من لب به گلایه گشود. او اصلا به خاطر خودش که نمی تواند صحبت کند ناراحت نیست ولی  این سکوت در برهه ای از زمان سنگ را بسیار آزرده خاطر کرده است روزی که انسان ، خلیفه خدا روی زمین او را تراشید و آن را به خدایی گرفت ، سنگ از این شرمنده است که چرا نتوانست  دهان خود را باز کرده و سخن بگوید و به انسان بگوید که او خود ساخته ی دست خداست. روزی که  از سنگ به عنوان ابزار جنگ استفاده شد سنگ نتوانست  حرف خود را به گوش انسان برساند و به او بگوید که مگر زمین خدا وسیع  نیست که برای زندگی کردن روی آن با هم می جنگند سنگ نتوانست بگوید که در نهایت انسان با دست خالی از این جهان به سفر ابدی خواهد رفت . گلایه هایش تمامی نداشت .می گفت هنوز باگذشت سالها خیلی سخت هست که کسی حرفهایت را نفهمد، هنوز گلوله های سنگی بر سر مردم بی گناه فرود می آید و بی جهت جان انسان گرفته می شود . سنگ عظمت خود در کوه های استوار با حقارتش را در این گلوله ها مقایسه می کند و می گوید کوه ها که مایع حیات را برای انسان  در خود جا می دهند و آن را به عمق زمین هدایت کرده و آن را به دست انسان می رساند چرا باید چشم به جان او نیز داشته باشند. آهی کشید و به سکوت خود ادامه داد و به افق نگریست . هر چه صدایش زدم جوابی نداد با خودم خیال کردم همه اش خواب بوده است ولی چیز هایی در ذهنم مرا آزار می داد . آیا ما توانستیم جواب اعتمادی که به ما شده است را به خوبی پاسخ دهیم؟ آیا ما  خواهیم توانست از آزمایش زندگی سر بلند بیرون آییم؟ آیا ما قدر دان این اعتماد هستیم؟ آیا خدا را به خاطر فقط این آزمایش شکر کرده ایم؟ آیا از خدا به خاطر این فرصت قدر دانی کرده ایم ؟ آیا توانایی  این قدر دانی  را داریم؟.........

خدایا ممنون از اینکه به من اعتماد کردی.....

خدایا ممنون از اینکه  به من هم فرصت دادی ......

خدایا مرا توانایی ده تا بتوانم جواب اعتماد تو را دهم.......